روابط عمومی انجمن خوشنویسان ایران

  

صدای شُر شُرِ باران  

علی جزايری 

    اشتياق به نوشتن و مفتخر به خوشنويس بودن ، آدابی از جنسِ تغزّل و پيوندی از رفتارِ نوستالژيک است که می توان تقدس وار ،آن را پيمود و با شعارهای شعورمندانه اش عاشقی کرد . اما ويرايشِ آسيب های اجتماعی و فکری ، در حيطه ی خوشنويسیِ معاصر و عصرِ پرتنشِ امروز که گاهی با ژِست های هنرمندانه و گاهی محافظه کارانه ، درگير دردِ معاصرتِ آن می شويم  به دشواری ، جهان تصويریِ اين سامان را تعالی و ترميم خواهد کرد در صورتي که "قلم" نهانگاهِ صداها و نغمه هايي مرموز است که هم می نويسد و هم می خواند ؛ از اين حیث بر هندسه ای خاص دلالت می کند که علاوه بر شکل ، وزن و ميزانِ سختیِ آن در تصوّر خوشنويس ، بسيار مؤثر است و يا "خط" که محصولِِ بی تابی و بی قراری خوشنويس است  زماني که در پرتو شعور قرار می گيرد هدايت گر می شود و هنری ناب از آن متولد می گردد . از اين روست که عوامل تصوير گرايانه از مضامين، بر دل و جانِ هنرمند می نشيند که چينش حروف و کلمات ، بی اختيار در مَدار اعتدالِ قلم او  قرار می گيرد . 

 

در آن سو، از میان برداشتنِ فاصله ی بين اثر ، هنرمند ، مخاطب ، کيوريتور  و اکنون اقتصادِ هنر ، وظيفه ای است نه چندان آسان ، اما ضروری ؛ که بخش قابل توجهی از اين مسؤليت بر دوش کسانی است که از آن به عنوان "منتقد" نام می بريم .

در حقيقت "برجِ مراقبت از هنر" با ورود به عرصه ی چيستی و چراييِ آن شکل می گیرد  و مراتبِ آن در اين مکتوب که قصد دارد خوشنويسیِ اين سرزمین را از منظر "حراج" يا بازارِ مزايده مرور کند  پُررنگ می شود . به ويژه اينکه عنوان با مُسمّی و اثر گذار "حراج باران" قبل از هر چيزی ، احساسِ متراکمِ خوب بودن ، تلطيفِ روابط و نعمت را در ذهن هر جوينده ی هنر متبادر می کند .

   واژه ی شورانگیزی که بی تردید ، مقالِ مستقلی را در دلِ خود پنهان کرده است تا جایی که حق مطلب، در بُراده های ذهنی آدمها،  به خوبی ادا شود و لاجرم رنگ نبازد !  آنچه در حراج باران و هر حراج ديگری اتفاق می افتد خواه ، ناخواه برای گروهی "تعجب" و برای برخی "تفکر" و برای عده ای" تنفر" و برای بعضی ها " ترديد" می سازد ؛ اما آنچه در این گذر از زمان و زندگی ، حائز اهميت است نوع پنجم اين رفتار "يعنی تشکر" است که در عصر پُر التهابِ امروز به نقطه ی انجماد رسيده است . همان نقطه ی تعجبی که چهره های ماندگار و استادانِ صاحب نامش را شور بختانه"ستارگانِ حلبی" می نامند  نه " شکوفه های طلايي ..." از اين رو بايد اذعان داشت در جناحِ مؤمنان ، شرط پيروزی "سپيدی باور" است نه سياهی لشگر !

پس در چنین وضعی شايسته نيست عنصر ترديد را به دستِ "روح زمانه"سپرد ؛ زیرا مثل " نارنجکِ ضامن کشيده" عمل می کند! يا بايد آن را به محلی خيلی دور پرتاب کرد يا بايد محکم آن را فشرد تا عمل نکند !

بی گمان نقش "محبوبه کاظمی"در کسوتِ حراج گذار و فرآيندِ فرهنگی آن، به مثابه ی ابری مسافر بود که بی گذرنامه سفر کرد و آگاهانه در مقابل تندبادِ حادثه ایستاد ؛ بی آنکه بلرزد و بلغزد .چون اطمينان داشت خوشنويسی به مصداقِِ " شيرجه رفتن در يک قطره ی شبنم است و احياناً غرق شدن در آن" . . . حال بماند که همگان دهان گشودند ! دهانی به آه ، دهانی به نيايش ، دهانی به خميازه ، دهانی به دُشنام و دهانی به لبخند . . .

باری ، موعظه ی اخلاقی برای کسانی که از"مسير این ارادت" خارج می شوند مثل برشمردنِ فوايد گياه خواری برای يک گرگِ کهنه کار است ! همان طوری که با ماشين زباله کشی هم می توان به مجلسِ عروسی رفت !

  از اين رو کاظمی هنرمند عاقلی است که اسبش را به دستِ باد نمی سپارد و در مسیر باغ دانایی ، و بر اساسِ ناشناخته های هنرهای سنتی و سنت هنری اين مرز و بوم ، به تورّق مشغول است و در کنار پنجره های امید ، مصمم قد بر افراشته است و با ُمراقبه و مُکاشِفه ی این نیازِ اجتماعی و پدیده ی فرهنگی ، با در دست داشتن کاغذی سياه  قصد دارد ساختار مُنفعل و حتی الحادی برخی مُعاندین و ُمعارضین این عرصه را ترمیم کند و نه مُنهدم ... وظيفه ی حراج باران ، طراوتِ بـاران بود نه خيس شدن در آن . . . ممکن است کسی نتواند لذتی را که از هنر می برد به زبان جاری کند  اما بدان معنی نيست وظيفه اش را نمی داند ! چون با زبانِ لال هم می توان طعمِ هنر را چشيد و یک عمر عاشقی کرد . پس خوشنويسی و رويدادی که نخستین بار  حراج گذار در آن ايفای نقش نموده است مانند فتيله ی چراغ است که اگر آن را خيلی پايين بکشيم چراغ خاموش می شود و اگر زياد بالا ببريم دود می زند ... "حراج باران" اعتدالِ اين منطق بود که در اقتصادِ نحیفِ امروز  به خوبی درخشيد . فارغ از هر کمبودی که نمی توان آن را انکار کرد ؛ نقشش در معرفی خوشنويسی و ارتباطش با بازارِ فروش به فروغی مبدل شد که عزّتمندانه برروی ذهن های تاريک تابيد . . .

   پرهيز از تمجيدِ خشونت گرا ، نقش مارکت در خوشنويسی و جان باختنِ انديشه های سنتی ، زير بار مناسباتِ غلطِ هنری موضوع دیگری بود و هست که حراج گذار در حیطه ی فعالیت خود  به خوبی از آن عبور کرد تا جایی که شوکِ مثبتِ آن را همگان احساس کردند . بنابراین نهضتِ فروش آثار خطی ، اهتمام به فرهنگِ متن و نوشتار ، در شرايط نه چندان خوبِ امروز ، رويدادِ نو ظهوری است که با واژه ی حراج باران به جولانگاهِ رقابت ، خدمت و جامعه رفت . اهالی فرهنگ می دانند وجهِ غالب این جریان و توجه به توليدِ اثر، برای اقتصاد پويا ، هم چنین معصوميتِ از دست رفته ی تاريخ خوشنويسی ايران ، در ذهن تنبل و اِعوجاج آمیزِ روزگار، بيش از پیش حائز اهمیت است. هم چنان که واکاوی و بازخوانی آن نیز، مزید بر علت ... از چکشِ حراج گرفته تا تعامل با مخاطب ، حکومت ، هنرمند و نسل پرسش گر امروز . . . و يا کنش ها و واکنش های خوشنويسانه در مواجهه با عُزلت گزينی، آرزوها و سؤال هایی که سالهاست  در انتظار پاسخند . اینگونه است که انجمن خوشنويسان ايـران به واسطه ی وظیفه ی فرهنگی و قِرابت خود با این مهم ، با قِدمتی قریب به هفتاد سال، لازم است در سپـاسِ اين اهتمامِ ستـرگ ، سهم و نقش خود را معلوم کند . و حتی با ورود به عرصه ی سیاست های مشارکتی و تصمیم سازی، در ایجادِ اتاقِ فکر و تسهیلِ شرایط و تسلط بر روابط، با برداشتن گام های تکوینی و هدفمند ، به دغدغه های باطنی هنرمندانِ این حوزه توجه کرده ، شرایطِ چوب حراج  و پرچمِ رواج آن را به درستی فرماندهی کند . چرا که جنبشِ اين رقابت و قدرت بالای ریسک پذیری آن ، متفاوت از ضرباهنگِ نمایشگاهی و حتی جشنـواره ای است که پیوسته شاهد آنیم .از این رو اعتبار فرهنگی و بروز خلاقیت های هنری ، فردیتِ هنرمند و دست آخر، شیوه ی بیان ، بی مددِ اعتبار اقتصادی ، مانند خیابان غیرانتفاعی برای خودروهای امدادی خواهد بود که گروهی همواره از امتیازِ آن محرومند و حال آنکه همگان در مسیرِ امداد و استمدادِ آن در تلاشند یعنی همان مسیر رفت و برگشتی که می توان "تعادل ، توازن ، تقارن ، تمرکز، تلویح ، تلخیص ، تجّسم ، تصوّر، توجه ، تنوع ، تجربه ، تأمل ، تزئین ، تحلیل و تجزیه" در رفتار و آداب خوشنويسی را در مراتب و ذاتِ وجودی اش ، جستجو و رصد کرد .  

 

   در ايـن مجال مُزجات ، حتی می توان  شعاری ماندن "برنامه ی سوم توسعه" را از نظر گذراند و جايگاهِ کيفی و کمّی اين حراج را به ميدانِ خاطره ها سپرد . لزوم چند وجهی بودن خوشنويسی معاصر ، ایده ی کيوريتوری در طراحی و سياست گذاری رويدادِ فوق ، چيدمان آثار قبل از چکشِ حراج ، و شايد هم ارتقاي فرهنگِ ذائقه ، همه و همه در بر گيرنده ی گنج با تدبيری است در مقابل رنج بی تدبيری ! که محبوبه کاظمی قصد کرده بود به پشتوانه ی ارزش های معنوی و معرفتی، آن را از انفعالِ اقتصادِ بيمار خارج کند تا  بتواند رسالتِ پيش رو را با نيازهای تاريخی و معارف سنتی آن ، در هم بیآمیزد.

" آرمان ، تقدّس و نياز"سه عنصری است که حراج گذار نسبت به آن همت کرده بود . اگر چه در فروشِ آثار کوفی  موفقيتی نداشته ، اما اين بدان معنی نيست که نقشه ای برای عبور از چالشِ موجود ندارد . از اين رو ،خوشنويسان نيک نام اين ديار را اگر سربازان جان نثارِ فرهنگ و تاريخِ کوفی نگاشتِ آن را ، سلسله جُنبان اين لشگرِ عظيم بدانیم در خواهيم يافت در لوح زرینِ روزگار و تاريخ پرافتخـار اسلام و مسلمين ، امـام هُمامی بر سِتيغ قله های آن هماره ايستـاده است که خط کوفی اش در پرتو تعالی و اعتلای آن بر تارکِ موزه های دنيا همچنان تا ابد خواهد درخشید . پس برای "باران" توقف در يک شيوه و يا تأکيد بر يک دوره ی تاريخی ، کاملاً بی اساس است که قصد دارد در معرفی و خوشنامیِ همه ی اعصار، ميدان داری کند .

   اگر در مجموعه ی اين رفتارِ هنری به نام بزرگانی از متقدمین و یا معاصرین و حتی نسل سومِ این آیین و آداب معنوی ، در مقابل هم برمی خوریم  قطعاً توجه ایشان بر اين مَرام و مُراد است که می خواهد از هنر خوشنويسی ، پلکانی اضطراری در آسمانخراشِ روح های خسته بسازد و با برخورداری از جايگاهِ انسان ساز و اصلاح گرش، شرايطِ رفع عطش را تبیین و تعيين کند !  چون مراتبِ نیازها و امتیازها در آدمها و دوره های تاریخی ، متفاوت است . برخی مستقيماً از چشمه های زلال ، آب می خورند ، برخی از رودخانه ، عده ای از شيرِ لوله کشی و برخی از لوله ی آفتابه ! پس اين گمان و اعتقاد از سوی  حاسدین ، بی ثبات است که " تجارت با هنر را مثل آدم کُشی با کاردِ جراحی می دانند .چون هنرِ خوب هيچ شباهتی به انسان ندارد ، انسان هر روز پيرتر می شود و هنرِخوب ، هر لحظه جوان تر ؛ همچون برخی چهره های ماندگارِ این عرصه ی پرافتخار و مُولّد ، که با هفتاد هشتاد سال زندگی، به میزان هفتصد هشتصد سال ، تولیدِ اثر داشته اند که بی تردید تأثير هنرشان مثل تابشِ نور آفتاب در عصرِ معاصر است ! می توان آن را حس کرد ولی نمی توان آن را در ليوان ريخت و يا سَرکشيد ! . . . باری ، دگردیسی و پیوندِ عمیقی که بیش از هزار سال در منظر داوری و لذتِ آن قرار گرفته ایم حاکی از این است ؛ در پرتوِ مکارم اخلاقی و سیرِ تعالی گرایانه ی آن ، گاهی هم دچار توقف ، توهّم و یا سؤ تفاهم بوده ایم که نه تنها باغِ آرمانی و استعاره های ذهنی مان را قطعیت نمی بخشد بلکه با افزایشِ دغدغه ، بارِ این مسئولیت را سنگین تر می کند . اما کلید واژگانی از حیثِ "صورت و معنا" که در فرآیندِ این نوشته بدان اشاره خواهد شد به واسطه ی تعلّقاتی است که به دور از انتزاعِ ادیبانه در متن و یا آبستِراکِ خوشنویسانه در فرم، می خواهد در عوالم روش های سنتی و کلاسیکِ خود ، با توده ی مردم و طیف های متکثری از فرهنگ های بومی سخن بگوید . به راستی که ذهنِ پر هیاهوی جامعه در عمیق ترین ارتباطِ مردمی با تاریخ هنر ایران، سالیان متمادی است گره خورده است . این شعور خوشنویسانه در مواجهه با فضای معمارانه ، خارج از ارزشهای تدوین شده ای است که خود ، آن را سامان بخشیده ایم ! به هر تقدیر ناگزیریم با شناختِ عمیق از آثار، فنون و لایه های اجتماعی و تاریخی ، با دوری گزینی از تساهُل، مشرب فکری، نگرش رُمانتیکی، مشوّش روابط و مقاصدِ شخصی، از مَعاذیر حسی و عاطفی عبور کرده و از توصیفِ حقیقی "حراج باران" عقب نمانیم و شرایطِ اجتماعی را از گزندِ تنگ نظری و صورت های نقاب زده نجات دهیم ! زیرا "منتقد" وظیفه اش نشانِ آگاهی و شعور فرهنگی در بازتاباندن روحِ زمانه است که قصد دارد تفاوتِ بین دیدن و تماشا کردن را به مردم بیاموزد و با تسلط بر علوم زیبایی شناسی ، راهِ مشروع این بازآفرینی را در مقابل تخطئه ی بی اساس دیگران هموار کند...

لازم به یاد آوری است این مقال ، بی آنکه اراده ای سخت آن را تحریک و یا فرماندهی کند در حیطه ی" نقد" اعلام موجودیت کرده و بر خلافِ آنچه که مرسوم و متداول است الزاماتِ آن دیده شده است در صورتی که نگارنده ، تلاشی و قصدی برای احاطه و تسلط بر تمام جوانبِ آن را نداشته و ندارد اما با زبانِ عمومی و شاید هم تفسیری، فارغ از تحلیلِ آثار، که در این مجال میّسر نیست به آرمانِ حراج پرداخته  و مصادیق فرهنگی آن را رصد کرده است تا با یک جابجایی محتوایی، به شعورِ خوانندگانِ فهیم خود ، احترام و عزتی وافر گذاشته باشد...

   بر اساسِ دیدگاهِ فوق ، مطالعه ی چگونگی خلق اثری که دارای معایب و محاسنی خاص است یک چیز و تعیین معایب و محاسنی که آن اثر، واقعاً واجدِ آنهاست چیز دیگری است. بنابراین بررسی فنی و عینیِ آن به لحاظِ مبانی و مبادی در فضای شیوه ، قالب ، دوره ی زمانی، تکنیک و امثال آن به فرصتی دیگر واگذار می شود . اما یادآوری این نکته ، که شرح اش را هم اکنون پی می گیرید یکی از ضرورت های فراموش شده ی این گفتار و زمان است! با این تصور و تفکر، برخی گمان می کنند "خوشنویسی" هنری از جنسِ صورت به مضمون است که به دلیل همراهی و مجاورتش با متن و نوشتار، می توان ریشه ی علم، اخلاق، سنت ، فرهنگ و سیاست  ... را در لابلای آن جستجو کرد که در حقیقت ، مبنای همه ی آنها شریف هست ... با فرضِ این تلقی می توان از خود پرسید ؛  آیا خوشنویسی و انگاره های آن هنوز به زبان واحدی نرسیده است که بدون نقش ادبیات در ذاتِ خود  مؤجّدِ تعاریفِ مستقل و مُتقنی باشد؟ یعنی صورتِ اثر، همان مضمونِ آرمانی خوشنویس تلقی شود که بر اساسِ مَنویات و مَکنوناتش، ایجاد شده باشد ؟ در چنین حالتی ، کیفیتِ این خاستگاه ، نه از عالمِ صورت به مضمون خواهد بود و نه از صورت به صورت ، که به واسطه ی گریز از مسئولیت های اجتماعی ، پایگاه فرهنگی خود را انکارکند ؛ بلکه روحی قوام یافته و تربیت شده از عالمی به عالمِ دیگر است که هم مصداقِ صورت را دارد و هم مضمون ؛ با این باور ، ساختارگرایی و کیفیت بصریِ این پدیده را به سیاه مشق هایی که فاقدِ خوانش هستند می توان نسبت داد و حتی  به خاطرِ نقشِ هنرهای ترسیمی، آن را مستند سازی کرد ! کما اینکه صاحبانِ علم بلاغت در انشاء نیز اینگونه اند ؛ گستردگیِ این موضوع ، فارغ از تفسیر یک به یکِ آثار در " حراج باران" به گونه ای است که نمی توان آئین نامه ی ثابتی را بر آن  متصوّر شد و یا منشوری تهیه کرد!  همان گونه که همگان اذعان دارند نمی توان یک تعریفِ اُبژکتیو از هنر، که  محلِ تلاقی و بحثِ این مکتوب است ارائه داد و به همه اعلام کرد در این معنا و تعریف  باید توافق کنند ؛ البته به گمان فلاسفه ، این عیبِ هنر نیست وقتی نمی توانیم هنر را تعریف کنیم و یا مدار جغرافیای آن را به صراحت معلوم نماییم . ممکن است برای کسی این توهّم رخ دهد که ما راجع به"هنر"علم نداریم و آنچه می گوییم بی اساس است چون نمی توانیم تعریفِ جامع، از آن ارائه دهیم! نه فقط این نقص هنر نیست بلکه نقصِ­ بشر هم در این نیست که نتوانسته است حدود و ثُغورِی برای هنر معیّن کند ، وقتی دایره ی فُسحتِ چیزی عظیم است و در عقل موجود و فهمِ بشری نمی گنجد نمی شود گفت ناقص است . کمال بشر در هنرمندی اوست و ادراکِ هنر ، یک نوع کمال است . ادراکی از ناحیه ی عقل و چشم که میزان و معیار هر مخاطب به حساب می آید ...  همانگونه که در مندرجاتِ پیشین مرور شد هدفِ غایی این گفتار ، بررسی استدلالیِ آثار حراج نیست ، کلّیتی بر آئین و اتفاقِ حراج است که برای اولین بار حضور خوشنویسی و خوشنویسان در مقام اقتصادی آن، در طیفِ بزرگتری مطرح شده است . بنابراین بازارِ هدف ، در این مدخل و معبر، الزاماً  تکیه بر عیارمندی آثار نیست که شرح کلی اش از نظر گذشت.

   از این حیث با پرهیز از قضاوتی که ممکن است ارزش درونی و بیرونی آن را پیچیده تر کند عبور می کنیم و با فتواهای ضد و نقیض  و احیاناً احکامِ شتاب زده ، صورتِ مسئله را که اکنون قصد دارد به اعتبار و آبرویی فراگیر مبدل شود تضعیف نمی کنیم و حتی قضاوت هایی را که به آنها ظنّ تعصب می رود مشکوکیم .

این موارد برای متقاعد ساختن ما به این امر، کافی است که هنگام سخن گفتن از آثار هنری ، صرفاً به بیان واکنشهای شخصیِ خود بپردازیم  چون مطرح کردن هر چیزی مجاز نیست ؛ ولو منتقدین به طرح تجربه های خاص خود از هنر بپردازند ! در چنین وضعی ، باز هم نقدِ خوب و بد خواهیم داشت . به هر شکل ، ذهنیت و عینیتِ این تلاش (حراج ) حاصلِ استدلالی است که پیشتر در قلمرو این نوشتار و قلم بیان گردید . خواه قضاوت ها ادراکی باشند خواه زیبایی شناسانه ... آنچه مهم است تشخیصِ این زیبایی و باور است که باید به امری ادراکی در ذهنِ جامعه تبدیل شود مشروط بر اینکه در معرضِ خطاها و خطراتِ احتمالی قرار نگیرد و یا ضعف ها با بزرگ نمایی ، عملکردِ ارزشی حراج را درگیر مجادلات و معادلاتِ چند مجهولی و کاذب نکند ؛ بنابراین ساختارهای معنا بخش و قواعدِ متوازن در کارشناسی ها و داوری ها به گونه ای است که اگر قرار است نسبت به درستی و نادرستی این اتفاق و اتحاد ( حراج ) اظهار نظر کنیم باید خصایصی را در نظر بگیریم که هر ادعایی ، نتواند آثارِ چکش خورده ی آن را بی اعتبار کند . چه آنکه آثار ، متعلق به متقدمین باشد یا معاصرین ؛ که می توان خصیصه ی شجاعت ، اعتماد به نفس ، آگاهی و بصیرت بر افکار و کُنش های اجتماعی را ضمیمه ی برگزاری و برقراری این مهم دانست که در شخصیتِ برنامه محور محبوبه کاظمی، کاملا مُحرز و مُبرهن بود . خصایصی که عموماً آن را مثبت می دانیم اما وقتی فعلی مخاطره آمیز از طرفِ شخصی معلومِ الحال در میان باشد این خصیصه ، دیگر خوب نیست ؛ به نظر می آید این امر محتاجِ قضاوتی است که هیچ برهانِ مکانیکی را نمی توان جانشین آن کرد .

   در اینجا پرسشی مطرح می شود که آیا شجاعت و مراتبی که اشاره ی آن رفت با سایر ویژگی های ساختاری و دیپلماسیِ رخدادِ فوق ، تَصادُم ندارد ؟ ... در پاسخ به این پرسش می توان قرائنِ ملموس این اندیشه را اینگونه بیان کرد که ؛ امور شایسته غالباً دو دسته اند برخی از آنها الحاقی اند . به عنوان مثال : چاقوی خوب ، یعنی ( دسته ی محکم ، تیزی ، و ضد زنگ بودن ) آن است که در ردیفِ الحاق تعریف می شود . پس اگر چاقویی دارای این ویژگی ها باشد بهتر از چاقویی است که این ویژگی را ندارد و هر چه تعدادِ چنین کیفیاتی بیشتر شوند چاقو‏ ، در مراتبی بهتر و بالاتر خواهد بود . اما برخی دیگر از امور ، خصوصاً آن بخشی که ما ، در هنر و اخلاق ذکر می کنیم الحاقی نیستند بلکه تعاملی اند . صرفاً کافی نیست آنها را الحاق کنیم یا بیفزاییم . به عبارتی دیگر  آنجا که"الحاق" هرچه بیشتر شد به معنای بهتر بودن اثر است و لا غیر...

به استنادِ تفسیر بندِ پیشین ( عمق ، زیبایی ، انسجام ، بیانگری ، محتوا ، استحکام ، فرم ، حُسن تشکیل و ترکیب ... ) جزو شایستگی های آثارِ هنری هستندکه ممکن است همین ویژگی ، در اثری واحد ، نتایجِ متفاوت و مُتصادِم داشته باشد . چه بسا ممکن است هماهنگی با سایر اجزاء هم ، مؤجّدِ یک نقش نباشد ! در این صورت باید دید که چگونه این نگرش ، در کنار یکدیگر قرار گرفته اند ؟ و باعثِ تعریف و شرایطِ جدیدی شده اند که در صورتِ نیاز و ضرورت ، بتوان از مسیرِ این تلاش با ایجاد هویت های جدید عبور کرد...

این امر مستلزمِ ذوق و تشخیصِ آگاهانه است که از گذر سالها ممارست ، استعداد ، استقامت ، ایمان ، پاکی ، و تلمّذ نزدِ استادی نیک سرشت و زبردست محقق می شود . بنابراین برای اثباتِ این دغدغه لازم است با یک فرمول متفکرانه و یا پُروتکل منطقی ، شرایط و شخصیتِ مندرجاتِ فوق را تفسیر و تغییر داد . چون با هیچ برهان دیگری نمی توان جایگاهِ مُحرز و مُبرهن آن را فرو کاست... اما می توان با تغییر فرضیات ، شکل فلسفی اش را تغییر داد و کارکردِ دیگری برایش متصوّر شد ... در این صورت با مختصاتی که برای یک چاقو ، در بندهای پیشین برشمردیم می توانیم منبعد آن را "قلمتراش"بنامیم نه چاقو ... تا شرایطِ این تناقض گویی از مدار فیزیکِ محض ، خارج و با نشستن در کنار اخلاقِ هنری و هنرِ اخلاقی به فضایی متافیزیکی تبدیل شود تا جرقه های این فرهنگ ، آداب و استمرارِ آن در رویدادی چون باران ، به فضای ملموس تری در بیاید .  در فرآیند و برآیندِ این تفکر و اندیشه، که از ضرورت های انکار ناپذیرِ امروز است باید گفت : هنر را نمی توان به نحوِ مکانیکی خلق کرد . یعنی قواعدِ حاضر و آماده ای برای خلقِ اثری خوب  وجود ندارد . اگر چنین بود همه ی فاعلینِ آن ، اکنون هنرمندانِ خوبی می شدند در صورتی که چنین نیست ... همان طوری که گفته شد ؛ به استنادِ فقدانِ تعریفِ جامع از هنر ، روش تعریف شده ای وجود  ندارد که بی اِشکال ، روندگانِ طریقت را به تشخیصِ صحیح رهنمون کند ! ... ملاحظاتِ این مقال ، با اثباتِ حقایقی در باره ی آنچه که می توان آن را" منطق ارزیابی" خواند این ادعا را موجّه می کند و چه بسا بر آن ، صحّه می گذارد . اکنون نگارنده بر این ادعا  و فهمِ غالب مصمم تر است که چرا چهره ی ماندگار فرهنگ و هنر این دیار ، استاد غلام حسین امیرخانی ، تا این حد بر مقام و مرتبه ی این مرام ، تأکید می ورزند که شمارِ استادان ، اگرچه زیادند ولی هنرمندان چه بسا اندک!

   قدر مسلّم ، مراتبِ این آگاهی و معرفت شناسی که "استاد" برآن وقوف و مرورِ پیوسته دارند  شایسته است در تقویتِ رویدادِ آتی این حراج و صدای ُشرشُر بارانَش ، که امید است پس از این هم شاهد باشیم  پرچمِ هدایت و حمایت شان از خوشنویسی را هماره احساس کنیم ... باری از آنجایی که دستِ بر قضا نگارنده ی این فضا در راستا و امتدادِ این نظر، در کوچه باغی که از خواب خدا سبزتر است به استاد صندوق آبادی در خانه‌ی هنرمندان ایران برخورد می کند که در این مواجهه ی کاملاً اتفاقی و مجالستی بسیار کوتاه ؛ نکاتِ قابل توجهی رخ می دهد ! یعنی زمانی که از دغدغه ی اکنون مطلع می شود خادمِ این سیاهه را به ذهنِ قدر شناسِ خود دعوت می کند و با کلامی از جنسِ معنی و زمان ، ابراز می کند : هنرمندِ خوب کسی است با بیدار کردن ذهنها و هدایتِ ادراک زمان ، بتواند شرایطِ حضورِ هنرمندان را در انجام و فرجام این آیین ( حراج ) فراهم کند که خانم کاظمی ، نمونه ی بارز آن است . نقطه ی مهمِ دیگرِ این ملاقات و بیانِ افکار ، حکایت از ارادت و تقدیرِ استاد امیرخانی نسبت به رویدادِ فوق داشت تا جایی که هم اندیشی و وحدتِ افکار در رأس آن استنباط می شد ... بر اساسِ مجالستِ پیش آمده و اطلاعاتِ مُوثقی که از دیدگاهِ استاد امیرخانی خبر می داد  بُرادِه هایی از این دیدارِ کوتاه بود که به روایت از ایشان قرائت می شود و حَسبِ محفوظات و امانت داری این مَرام ، خوانندگانِ فرهیخته و خوش قریحه را به حُسن خِتام آن دعوت می کند . ا ز این روست استادِ ذوالفنونِ زمان، مدیریت کارشناسانه ی خانم کاظمی را در طراحی این مأموریت و نبضِ این اورژانسِ هنری ، بسیار ضروری و حائز اهمیت می داند و معتقد است در اولین تجربه ی دشوار آن ، ایشان انرژی جدید و با جرأتی به پیکرِ این هنر ملی و غیر وارداتی وارد کرده است که باعثِ خوش وقتی و بهجتِ این جانب( امیرخانی ) و قطعاً اهالی قدرشناس این عرصه گردیده است که تاکنون انجمن خوشنویسان ایران به هر دلیلی امکان و فرصتی بر این مهم نداشته است . این تلنگُرِ شایسته باعث گردید از این پس ، با ایجادِ تعاملِ سازنده و راهگشا با صاحبان اندیشه و اهلِ نظر ، برای آیینِ بعدی که امید است اتفاق بیفتد گامی بلندتر و صمیمی تر برداریم و با ایجادِ کانون تفکر ، مسیر این همت و تعالی را که ایشان ، بر آن ارادت و توفیق داشته است با شایستگی هرچه بیشتر و بهتر شاهدش باشیم ... ما بدان مقصدِ عالی نتوانیم رسید/ هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند ...

 

علی جزایری –95/10/27